الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )

417

كشكول شيخ بهائى ( فارسى )

* * * زمانى كه موى سپيد بناگوشم را ديد كه با خضاب از ديده پنهانش داشته‌ام ؛ گفت : صورت حق را به باطل پنهان مىنمايى و با درخشش سراب ، مرا به خيال آب مىاندازى ؟ گفتمش : نكوهش بس كن ! اين لباس سياهى است كه در ماتم جوانى به تن كرده‌ام . 1071 - موى سپيد و قالت يا سراج علاك شيب * فدع لجديده خلع العذار فقلت لها نهار بعد ليل * فما يدعوك أنت إلى النفار فقالت قد صدقت و ما سمعنا * بأضيع من سراج في نهار ( سراج ورّاق ) * * * مرا گفت : اى سراج ! موهاى سرت سفيد شده‌اند پس چاره‌اى بنما . پس گفتم : روزى است كه بعد از شب تاريك ، روشن شده است ، پس تو را چه شده كه از من دورى مىگزينى ؟ گفت : راست گفتى و ما نشنيده بوديم به چيزى كه از اين ضايع‌تر و تباه‌تر باشد كه چراغى را در روز روشن كنند . 1072 - كفن جوانى أتفرح أن ترى حسن الخضاب * و قد واريت حسنك في التراب ألم تعلم و فرط الجهد اولى * بمثلك أنه كفن الشباب ( محمود ورّاق ) * * * آيا بدين كه به حسن خضاب بنگرى شاد مىگردى و حال آن‌كه زيبايى خود را دفن كرده‌اى ؟ آيا نمىدانى براى چون تويى تلاش و كوشش بسيار است ، چراكه سفيدى موى تو كفن ، جوانى توست . 1073 - موى سپيد ضحك المشيب بعارضيه و أسفرا * فغدا وراح من الغواية مقفرا و الصبح أبهي في العيون من الدجى * و اعم اشراقا و ابهج منظرا